س مثل سارا

 
احمق ما مرده ایم !...
نویسنده : سحر گرایی نژاد - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
 

1-

همه دور هم توی خونه بابا جمع شِدیم . انگار قراره ِاتفاقی تازه بیفته .یه لحظه مهناز

 رو می بینم که کفنی بابا رو باز می کنه تا نفس بکشه .همه خوشحالیم ...انگار قراره

اتفاقی تازه بیفته.  

 عزیز می گه این کار غیر قانونیه !از هممون شکایت می کنن ..جمع ساکته.....یه مرتبه

سپیده می خنده ...انگار قراره اتفاقی تازه بیفته ...چشمامو نمی بندم ولی صحنه عوض

می شه ..مه غلیظی اطاق را پر کرده یه لحظه بدون این که ورودش به اطاق را بفهمیم

می بینیم که وسط جمع نشسته ..با موهای مشکی و پیراهن سفید ..لبش خندونه

از شدت خوشحالی دارم دیوونه می شم ..اون زنده است!

آسمون صافه ..خیلی صاف ولی هوا گرگ ومیشه ..همه با هم رو به آسمون هورا

می کشیم ..صداهای نامفهومی می آد ..شبیه تکبیر/مثل زمانیکه دارن جسدی رو

به سمت مزار تشییع می کنند ..جیغ بلندی می کشم /به هوش می آم /این جا اطاق

خودمه /ساعت 6 صبحه /تمام تنم خیس عرق شده /توی تختم تنهام /و ...بابا دیگه

زنده نیست ...چشمامو می بندم و از شدت گریه بی هوش می شم

2-

 45روزه که هر چی بازی می کنم فکر حرکت متقابل تو ام  /زندگیم شده شط...رنج...

دارم زیر سنگینی حرکتهات  له می شم

3-

 توی تنهایی شکنجه آورم با عکس فروغ حرف می زنم و به این فکر می کنم که اگه

خیانت و دروغ نبود شاید این جا  جای بهتری برای زندگی  بود ..

4-

6 صبح  روزجمعه  در حالیکه از شدت گیجی تمام اطاق را دور سرم دوره می کنم  لباس

می پوشم تابرم و پشت صندلی پیر یک مغازه پیر یک کتاب پیر را که هدیه یه دوست

 جوان هست بخوونم و به گفتار و کردار و پندار ش زندگی بی زینتم را زینت ببخشم

 مثل گلهای خشکی را که نگهداری کردم تا اطاق بی زینتم را زینت ببخشند

 

5-

صدای موزیک همسایه ها اذیتم می کنه ..نگاه بی معنی شون و آرامش شبهاشون

وقتی تازه به اطاقم رسیدم

6-

درست 6 ساعته برگشتم و به حرکت مهره های تو فکر می کنم ...6 ساعته بیدارم ..هوا

هنوز گرمه پنجره  ها رو باز می گذارم ..به عکس بابا روی اعلامیه نگاه می کنم از  شدت

 خستگی بیهوش می شم ...

7-

توی خواب توی مرز تاریکی وروشنایی یه نفر آرووم آرروم صدام می زنه  ..برمی گردم تا

ببینمش ..تصویرش مبهمه .. توی ذهنم یه طرف تو هستی با یه عالمه مهمون که دارین

توی تولد خاله  فرانک با مجسمه پدر می رقصین  .. بالباس های رنگ روشن  و یه طرف

من با لباس مشکی ...پرده های اشک مانع دیدن تصاویره ..خوب که دقت می کنم

صورت مهربون بابا رو می بنم که توی کفنیه...

جیغ بلندی می کشم و ازخواب می پرم ..قطره های اشک بالشمو خیس کرده ..از خودم

می پرسم  یعنی بابا هنوز زنده است ؟!

 


 
 
← صفحه بعد